
سیب
در سینه دلم شکفته ورنگین است
مانند مهی دم زدنم سنگین است
ای دوست بیا ببین دل سرخ مرا !
سیبی که تو دندان زده بودی این است .
کرمانشاه " عمران صلاحی "
تو باید می مردی
نه به خاطر خود
به خاطر ما
که چنین مرگت
زندگی را
خنده آورتر کرده است .
شمس لنکرودی

نیلوفر
نشستند
به هم نگاه کردند
چیزی به هم نگفتند
از تندی نفسها
در خیزاب خموشی
هر چیزی را شنفتند
دو نیلوفر در مهتاب
به همدیگر پیچیدند
شکفتند .
"عمران صلاحی "
